بیا بر قلب من سنگی بزن، بشکن تمامم کن
بیا روزم بگیر و تار، تار و شام شامم کن
ز تار سست پیوندت خلاصم کن، بزن دورم
و یا فولاد زنجیری بگیر و رام رامم کن
هر آنچه گفته ای بامن دروغ است و نباشد راست
بیا یک بار وز عطر صداقت در مشامم کن
ازت مریم فقط یک یک توقع داشتم، دارم
بیا نیم پیک ازین شربت ، دمی لبریز کامم کن
به یک گب گیر دستم را نجاتم ده ازین اندوه
وگرنه این جسد را گیر و بهر صید دامم کن
بدان این را که کار زندگی و مرگ دست توست
دلت گر می دمی یا در میان گور جامم کن
اگر جورم کنی یا گور، با تو بودنم عشقم
ولی زین بعد آی مریم، بس است و نیکنامم کن
(دفتر کار) کمپ تابستانی یوناما
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:2  توسط بشیر احمد خالقیار
|
دوستان سلام
دیریست در مشکلات غرقم ، ببخشید که چیزی نمی نویسم ، زیرا از اینجا واژه ای که بتوانم بعضی موضوعات را در قالب ان انعکاس دهم، در قاموس انسانیت یافت نمی شود. خیلی تلاش می کنم بنویسم ، بنویسم و بنویسم اما نمیشه ، به هرحال از دو ستان بسیار خوبم که برایم پیام گذاشته بود یک دنیا سپاس و مرهون لطف شان هستم. خدانگهدار.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:53  توسط بشیر احمد خالقیار
|
هنوز اي وطنم بي قرار مي بينمت
ز پا و سر همه گي پر غبار مي بينمت
زبس كه موج سرورت شكست سيل ستم
هزار پاره تن و زار زار مي بينمت
بشير خالقيار
كوچه هاي كابل
۲۹-۷- ۱۳۸۷
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 16:29  توسط بشیر احمد خالقیار
|
قمار این محبت باخت ما را به درد و محنتش انداخت ما را
اگردنیا فقط کارش همین است چرا باعشق ومحنت ساخت مارا
خوابگاه." ۴ شنبه شب"
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:29  توسط بشیر احمد خالقیار
|
اینجا بهار نیست
در سرزمین غم زده ی ما بهار نیست
اینجا نشان گلشن و گل گلعزار نیست
اینجا تمام اهل هنر دل شکسته است
کس را دمی چو فرصت نقش و نگار نیست
دلها گهی قرار نمی گیرد ای خدا !
جز درد و رنج و مرگ دیگر کارو بار نیست
این گوشها چو خسته و دلها شکسته است
ازما نصیب بمب و بجز انتحار نیست
ما را که در حماقت خود غرق بوده ایم
جز جهل و یا ترور دیگر افتخار نیست
ما را ز افتخار جهالت ، نجات ده
این یک حقیقت است بجانت ! شعار نیست
خوابگاه دانشگاه- ۳ -۵ - ۱۳۸۷
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:20  توسط بشیر احمد خالقیار
|
هرچند زباتلاق سرشتی گل مرا
بازم هزار بار شکستی دل مرا
اب صفا مجوی زسرچشمه ی کثیف
تکوین ما زمبدا پستش خراب بود
انجام ها خراب
سرانجام ها خراب
از یک لجن مجوی دمی لاجورد را
وزمنجلاب معدن لعل بدخش را
این یک توهم است
درشورزار غنچه ی شب بو نه زیستنیست
در باتلاق نطفه ی خوشبو که منتفیست
گفتار ها لجن
کردار ها لجن
انگشت شما ر ظاهر و باطن چو آدمیست
ما را دیگر بدوز و یا هم زنو بساز
یا دست ما زسنت دیرین خود بباز
گر سازمی زخاک محبت خمیر کن
ادم مأب هر چه ازینجا بیافتی
ازنو بساز این دفعه انسان ضمیر کن
در جلوه گاه و جلوه نه گاه ای که صانعی
انسانم ارزوست- انسانم ارزوست .
خوابگاه دانشگاه - ۲-۲-۱۳۸۷
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:11  توسط بشیر احمد خالقیار
|
مسیر خام بودن- پخته گشتن صد رقم آل است
برای اختطاف تو زرنگهای مرکب بیشتر جن وپروبال است
هزاران شعله ای اتش بسوزد زیر پاهایت
بسان خشت خامی روزها ماندن به اتشدان نشان پختگیهااست
عجیب است پختگی های جهان ما
من انسانم
نه من خشتم نه اتش لازمست نه کره ی آتش
من ازرفتن بسوی پخته گشتن سخت بیزارم
بگردانم به طرف خامی خامم
ان روزی که بودم کودک معصوم جایم تپه های پشت منزل بود
خاکبازیها کنار گل پریها خام بودن لازم ارد
کودکی معصوم نزد خیل خیل دختران ده وصفهای خام می خواهد
ای که تکوینم بدست توست بربگردانم مرا در سبزه و تالاب اغیل
من نمیخواهم برای پختن من خشک و تر سوزد
اتشی درکره های شهرهایم شعله ور گردد
اه سرد چوبهای جنگلستان اسمان شهر را تاریک گرداند
من نمیخواهم مسیر هولناک خام - پختن را
گل پریها سبزه و تالاب خاکبازیها ی خاکی تپه ها
وصفهای خام می خواهد
بربگردانم مرا در وصفهای اولینم
هرچه دارم را بگیر اندر میان اولین و اخرینم .
خوابگاه دانشگاه -۲۷ -۲ -۱۳۸۷
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:18  توسط بشیر احمد خالقیار
|
در مسیر راه بس باریک ان یک دهکده
سجده گاه بی خداست
انچه جای کفش های توست
انکه اخر امتدادش کلبه ای چیغیست
انجا سایبان مریم معصوم
از برای من چرا این پای بوسی هاست
تاکه بوسم نقش های کفش مریم را
کفش بوسیدن و یا این راه ماندن ها نشان عشق نیست
عشق رفتن زیر ان یک سایبان
عشق بازیهاست بادستان مریم
عشق رقصیدن به موج زلفها
عشق باید درنهایت بشکند هر مرز را
تا به زیر چتر ان یک سایبان
من و مریم
سایبان من و مریم
نصف شب جمعه . کنار دریای خزر . ۱۳-۲-۱۳۸۷
----------
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:55  توسط بشیر احمد خالقیار
|
کاش اینجا یک نفس از عمق دلها در کشید
یک نفس با هم نفس پرواز باید کرد
کاش دیگر این قفس های تمدن بشکند
ما به بال عشق خود در دوردست دور دور
پرکشیم -
بال ان ازادگی را باز باید کرد
انتهای صخرهای عشق و ازادی
از سحر تا شامگاه
شب برای چشم بیداران دنیا
نغمه ای ازادگی را در کشیم
جرعه ای ازاد گشتن سر کشیم
شب جمعه .کنار دریای خزر .۱۳ -۲ -۱۳۸۷
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:26  توسط بشیر احمد خالقیار
|
به زیر پرچم چون مرد و زنهایش مسلمان است
چرا این پرچم بد بخت دست دین فروشان است
زدست عالمان بی سواد و کور و ادم کُش
وطن دیریست تا امروز کشتار گاه انسان است
زسعی و زحمت ملا و روشنفکر ما ملت
هزاران پاره ای جانم به فکر لقمه ای نان است
همین های که با مشت شجاعت می زند بر سر
دودستانش ز چندین سال در خیل گدایان است
نهاد سرخ و سبز شرق . یا غرب سیه نامش
همش فرهنگ بربادی فسون و سحر شیطان است
به ماوایم زبس امد سرشک از دیدگان پاک
کویرش را سراب اشک چشمان یتیمان است
زما قهر است حتا اسمان سبز این دنیا
کنار دامنش از خون ما ملت خون افشان است
چرا ای پاسبان حق به رقص نفس می بالی
به زیر این گیوتین جمله انسان و مسلمان است
تهران خوابگاه دانشگاه ۱۱-۲- ۱۳۸۷
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:26  توسط بشیر احمد خالقیار
|